خزعبلات در باب مفهوم خانواده

 

 

 

دیروز وقتی از درمانگاه اومدم بیرون تصمیم گرفتم مسیرم رو تا خوابگاه پیاده بیام. سعی کردم همکارم رو یه جوری بپیچونم که اصرار نکنه که نگرانه و می خواد منو برسونه دم خوابگاه..

وسط راه تصمیم گرفتم تو اون غروب قشنگ روزهای آخر بهار بشینم تو یه پارک. پدر و مادرهایی رو دیدم که بچه هاشونو آورده بودن پارک. منم تو اون حس قشنگ بی پایانم نشستم روی نیمکت. مادری رو دیدم که دختر کوچولوشو آورده و با دقت تمام بندهای اسکیت رو به پای فرشته کوچولوش می بنده و بچه با خوشحالی وصف ناپذیری مثل فنری که از جاش در بره میره دنبال بازی. مادر هم میشینه روی صندلی آروم و ساکت...

هیچ وقت معنای مادر بودن رو درک نکردم و نه حتی پدر بودن...داشتم فکر می کردم که مادر صرفا اون زنی نیست که شب ها کنار پدر می خوابه.. مادر یعنی اون زنی که حرفای مهمی برای گفتن به بچه هاش داشته باشه.

داشتم فکر می کردم که مادر من همیشه حرف های مهمی واسه گفتن به من داشته. پس هیچ وقت نباید از داشتن من پشیمون باشه.. حتی اگر من اون بچه ای نباشم که اون در تصوراتش بوده.. و البته من هیچ حرف مهمی به کودکی که از من به وجود خواهد اومد ندارم. بنابراین هیچ وقت مادر نخواهم شد...

یه فیلسوف مو پریشون ترسوی دانمارکی که اسم کوچیکش سورن و فامیلش خیلی مسخرس سالها پیش گفته:‌ ( خانواده شیوه مبتذل زندگیست.) و اونقدر روی حرفش مصر بوده که از خیر ازدواج با معشوقش گذشته.

البته من به اندازه سورن متعصب نیستم یا حداقل اینکه به لحاظ عاطفی یه قدم از اون جلوترم.. ولی در هر حال.......

 

 

*** این یه هفته ای که می رم درمانگاه اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت.. روزهام شدن شب. شبهام شدن روز.. شنبه ام شد پنج شنبه. خلاصه لحظه هام مثل کاسه های خالی شدن که تو یه ظرف بزرگتر ریخته میشن... و من هنوز در انتظار اون اتفاق شیرین..

می دونم که دیر یا زود اون اتفاق می افته...