پنج اعتراف!

 

                 

 

بازم سلام

خدمتتون عرض کنم بعد از گذروندن دوران پر مشقت امتحانا حالا دو سه روزی هست که از صبح تا شب میرم یه درمانگاه. اونم درمانگاه مخصوص سپاه پاسداران!!  حالا اینکه چه جوری از اونجا سر در آوردم بماند...اینم از اوقات فراغت ما !!!

شبا هم که برمیگردم خوابگاه اونقدر خستم که حتی حس شام خوردن هم نیست. ولی نمی دونم چه جوریه که همیشه حس آپ کردن رو دارم.

امشبم خیلی حرف دارم واسه گفتن. اونقدر که جمله هام تو صف انتظار زیر دست و پا له میشن... ولی حیف که حوصله حرف زدن ندارم. فارغ التحصیلای خوابگاه هم کم کم در حال رفتن هستند و  همچنان چیک چیک فلاشر دوربین ها و گوشی های موبایل که تو هوا صاف میشن تا این لحظه های آخر رو ثبت کنن و به بند بکشن....و من که شب ها هیچ فکری جز قتل عام بی رحمانه لحظه ها ندارم...من...دختری با یه چمدون وسط اتاق با فکر به آسمونی که همه جا همین رنگه...

بوی روغن ماهی میاد..چرا؟

 

******

اعتراف می کنم که:

 

دیگه دلتنگ نیستم..

دیگه بداخلاق نیستم..

دیگه بی حوصله نیستم..

دیگه دچار توهم نمیشم..

ولی

اعتراف می کنم

 هنوز تنهام..

 

****راستی..

من هنوز به آرزوی هشت سالم نرسیدم.. اونایی که تو وبلاگ قبلیم به من قول یه بره کوچولوی توپول داده بودن کجان؟؟؟