سلام
بالاخره امتحانا تموم شد. دوره ی سختی بود. صبح تا شب بیدار موندن و شب تا صبح درس خوندن. ولی به هر حال گذشت..
و من باز هم اومدم اینجا... پشت همین بساط همیشگی...
اومدم که باز هم واسه خودم بنویسم..
عجب حس عجیبی داره امشب...
فضای ( رفتن) خوابگاه رو پر کرده.. یه طرف چند تا دختر رو می بینی که دارن تو بغل هم گریه می کنن.. می فهمی که فارغ التحصیلن..یه طرف یکی که به زحمت چمدونای سنگینشو از پله های بیشمار خوابگاه پایین می آره.. و یه نفر که مثل من نشسته گوشه اتاق و خیره به ردیف چمدونایی که گوشه ی اتاق تلنبار شدن نگاه می کنه ...ساک های گوشه اتاق تلنبار شده ای که گربه ها دارن توش دنبال کله ماهی میگردن... .
''لحظات خودتون رو سرشار از امید و شادی کنید...'' وای خدا چرا این تلویزیون خفه نمیشه؟ اونو از طبقه ۳ پرت میکنم پایین. تو سر دانشجویی خرد میشه که مدام زمزمه میکرد:
خاطره های مردمو زنده کن/ دنیامو از پنجره آکنده کن..
نمی دونم باز امشب چمه...توهم.

