شب استرس

 

              

 

دیشب بیشتر از هر شب دیگه ای استرس داشتم. یه دلیل داشتم که نمی خوام بخندین پس نمی گم...تا ساعت ۵ صبح هر چی تلاش کردم نشد بخوابم. دلم می خواست گریه کنم ولی نمی شد. آخه گریه تو کار ما نیست....

 

ساعت ۱۰ صبح امروز:

سارا: ((فاطمه دکتر...(رئیس دانشکده رو می گفت) باهات کار داره. گفته بری دفترش))

بسم الله یعنی چی شده .راه میفتم به سمت دفتر رئیس.. 

 وارد اتاق رئیس میشم . منو که می بینه یه لبخند میزنه.. ((به به دختر خوب ساعت ۱۰ منتظرتون بودم!! )) .

سلام کردم...

 یه نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:(( درو ببندین وبفرمایین بشینین. ))

: ((خانوم... شما یکی از بهترین دانشجوهای ما هستین.حتما می دونین تو تقسیم بندی جدید آموزش استاد مشاور شما من هستم.. اون جوری که من اطلاع دارم مدتیه عملکرد شما مثل گذشته نیست و افت داشته..مثلا نمره درس من(اطفال) رو خیلی کم گرفتین و من تعجب کردم که شما.....

تو بخش هم که دقت می کردم مثل قبل با حوصله با مریضا برخورد نمی کردید.

از بخش های دیگه هم جویا شدم اونها هم تایید کردن...حالا دلم می خواد اگه مشکلی پیش اومده به من اعتماد کنین....))!!!!!!!

قات می زنم..آخه یکی نیست بگه شما رئیسین یا؟ الکی رو دختر مردم عیب می ذارنااااا

میگم نه آقای دکتر مشکلی ندارم..این افت هم که شما می فرمایین رو من تکذیب می کنم...

خلاصه از حرف خودش پایین نمی اومد که الاو بلا تو یه طوریت شده و یه ساعت سعی میکرد بفهمه من چمه!!!

 

** قابل توجهتون بگم من خوب خوبم و اینا همش کذبه!!!

 

راستی...

چرا ما آدما دوست داریم خودمون و دیگران رو گول بزنیم؟!

 

              ............................................................

 

*** دفترم رو ورق می زنم. تواین صفحه تو با من نیستی. جای خالیت مثل جای خالی قاب عکسی که صد سال روی دیوار بوده و بعد برداشته باشندش توی ذوق می زنه.

آدم های مهم معمولا نبودنشون بیشتر به چشم می آد تا بودنشون... .

دلم برات تنگه...