تو اتاقم نشستم.. انگار ترکای پوسیدش منو از هم می پاشونه و دوباره جمع می کنه..
تنها هستم ..گهگاه صدای عبور ماشینی ذهن آرومم رو بهم می زنه...
دارم به خودم فکر می کنم٬ به اینکه جدی جدی بزرگ شدم..
نمی دونم تا کجا می خوام بزرگ شم..شاید اونقدر که لوبیای سحرآمیزی بشم تا برسم به آسمون بالای ابرا..
هر چی بزرگتر میشم غصه های کوچیک رو حس نمی کنم ولی در عوض شادی های کوچیک رو هم نمی فهمم...
به طرز برگشت ناپذیری منطقی شده ام و به طرزعذاب آوری ایده آل گرا ...اونقدر که حتی حالا که می خوام دوست داشته باشم نمی تونم...حس می کنم منطق جای همه چیو تو زندگیم گرفته..این منو رنج میده..این باعث تنهایی منه...
**می گفتی:(دختر چقدر مغروری..)
تازگی ها
فهمیدم
هیچ
دوستی
ندارم.........
تو راست گفتی........
***راستی٬
این روزها دارم واسه یکی دعا می کنم..کسی همه وجودش تو یه کلمه خلاصه شده :(مادر)
واسش دعا می کنم..واسه خوب بودنش..واسه شاد بودنش.. و پنج شنبه روز مهمیه...تولدش
دعا می کنم...با من دعا کنید.....مسیح گفته اگر دو نفر با هم دعایی بخونن خدا حتما براورده اش می کنه.......
*** پنج شنبه عازم دیار خودم هستم..

