اصفهان نامه

 

       

 

نشستم دارم مثل بچه آدم ارتودنسی می خونم..آخه دکتر چه دردت بود یهو سی دی یادگار شهرام ناظری رو گذاشتی تو دستگاه...نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای این رباعیات رو اینقدر قشنگ دکلمه کرده ٬ هر روز دلم در غم تو زار تر است/ وز من دل بیرحم تو بیزار تر است/ از من بگذشتی و غمت ما را ماند/ حقا که غمت از تو وفادار تر است... .

 

حالا انگار همه چیز یکهو عوض میشه... فضا, زمان, مکان... تو دنیای دیگری سیر می کنم... یاد فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی میفتم... یه دونه بچه ۵ ساله با دفیشنسی مندیبل داره از تو کتاب نگام میکنه...خودم رو جمع می کنم...

دوباره تلاش واسه درس خوندن..حالا یه فضای دیگه...اینبار نصف جهان...

راستی ....

اصفهان چقدر قشنگ و دیدنی بود...گذشته از جو علمی همایش٬ نگاه کردن به اون همه قشنگی سی وسه پل ساعت ۲ نیمه شب صفایی داشت واسه خودش...

اونجا دیداری هم با دکتر (شب) داشتم.ایشون نذاشتن اصفهان یه لحظه هم به من بد بگذه.....زحمتاش رو هیچ وقت یادم نمی ره. کی گفته اصفهانیا بد و خسیسن؟! ما که ندیدیم

 

***کاش تو اینجا بودی
سر این تقاطع شلوغ
و پیانو میزدی...
سرناد شوبرت... آره
و من
روی اولین پله
از صد و بیست و چهار پله ای
که به برج بلند مرتبه شهر می رسد می نشستم
و دست زیر چانه به تو خیره می شدم
و تو زیر چشمی من را می پاییدی...