
برای رسیدن به امتحان فقط نیم ساعت وقت دارم ......
سوار یه تاکسی می شم ٬ تاکسی نیست یه پیکانه و یه پیرمرد زهوار در رفته درب و داغون که معلوم نیست خماره یا نشئه!٬ تا سوار می شم٬ می گه من این جایی نیستمااا (منظورش همین شهریه که توش درس می خونم) نیستم.....من شیرازیم...مثه اینا نیستم...اینا وحشین٬ نکنه بهشون اعتماد کنی٬ حیف همچین خانومی نیست!!
لبخند می زنم و از پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کنم از توی آینه نگاهم می کنه٬ عجب پیرمرد بی شرمی!!!!
ـ : من خیلی پولدارم......یه عالمه زمین دارم......خونه فلان جای تهران دارم....
شمارتو می دی؟ اصلا موبایل داری؟!!!
ــ: نه!!!!
ـ :خوب خودم برات می خرم.
خدای من....چشمهام گرد شد.....
ـ : این شماره ی منه بنویس بهم زنگ بزن....من خوشبختت می کنم.!!!!!!!!!
ـ : نگهدارید لطفا...............
..........
پیاده شدم داشتم بالا می آوردم.......
**** این روزها چیزی در من زندگی می کند....یک نوزاد شاید...سرشارم از چیزی و لبریزم از حسی....
دست و پا می زند مثل ماهی ٬درون آب سر می خورد و می چرخد ...من نگاه می کنم.....
هجوم گرمایی عظیم در من..
این روزها فقط می دانم سرشارم....همین!
****بعدا نوشت:
نام این پست به دلیل سوء تفاهم های پیش آمده تغییر کرد...


