تاوان حماقت

الان که دارم مینویسم ... خیلی احتیاج دارم به نوشتن ....اونقدر که حتی اگه خط نبود اینا رو نقاشی میکردم....

حس خیلی بدی دارم از اوناش که مث یه مار از پائینه بدنت بهت می پیچه و تا بالا یواش یواش میاد ... مث دودی که از سر سیگار  بلند میشه و به سمت هوا میره و آخره سر ناپدید میشه ....

امشب دوباره اون یاد اون نقطه کور زندگیم افتادم که هر چند وقت یه بار فکرم رو مشغول میکنه

کاش میشد اون جوری نمی شد...

ارسطو یه جایی لا بلای مزخرفاتش میگه هیچ پایانی بر حماقت ٬ متصور نیست. من با این حرفش موافقم... .

 

 

***یکی از این آقایون محترمی! که یه پست حساس تو این نظام دارن٬ چند وقت پیش تو یکی از سخنرانیاشون فرمودن :(( کشور ما تا قبل از روی کار آمدن دولت فعلی٬ تو یک قدمی پرتگاه قرار داشت و خوشبختانه ما در این مدت تونستیم یه قدم بزرگ رو به جلو برداریم.))!!!!

بر منکرش لعنت.....