یک شبه پولدار شوید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
مسافر فردا

 

      

 

حالا رفته رفته همه چیز تغییر کرده...

لحظه ها...

نگاه ها...

روزها....

آفتاب دیگه اون آزار دهنده تکراری نیست. اونقدر دلچسبه که میشه تو چمنای خوابگاه زیرش دراز کشید. ابر دیگه یه حجم موهوم پفالود نیست.. آهان یه چیزی یادم افتاد..چند روز پیش یکی بهم گفت من تو خیالش مثل یه ابر پفالودم که خیلی دور از دسترسه!!! راستی چرا؟

این روزهاخیلی حس خوبی دارم. انگار زندگی داره دستاشو عین برف پاک کن تو هوا تکون میده... به اطرافم نگاه می کنم. یاد شعر سهراب می افتم... (ونسیم خنکی از حاشیه سبز پتو/ خواب مرا می روید) ولش کن...

آره...

شعله های داغ فصل جهنمی بهار امسال که به پت پت می افته زندگی منم به سمت آرامش رهسپار میشه و احساس می کنم  تمام وقایع زندگیم هم در همین جهت حرکت می کنه...

 

* کنار جاده ایستاده ام... من مسافر فردا هستم..آسمان مال من است...

 

 

**فردا قراره از خوابگاه به یه جای جدید نقل مکان کنم.. تجربه یه زندگی یه نفره...

فرصت خوبیه که به زندگیم و آینده ام فکر کنم.

روزهای قشنگی رو برای خودم پیش بینی می کنم..

 

 

خزعبلات در باب مفهوم خانواده

 

 

 

دیروز وقتی از درمانگاه اومدم بیرون تصمیم گرفتم مسیرم رو تا خوابگاه پیاده بیام. سعی کردم همکارم رو یه جوری بپیچونم که اصرار نکنه که نگرانه و می خواد منو برسونه دم خوابگاه..

وسط راه تصمیم گرفتم تو اون غروب قشنگ روزهای آخر بهار بشینم تو یه پارک. پدر و مادرهایی رو دیدم که بچه هاشونو آورده بودن پارک. منم تو اون حس قشنگ بی پایانم نشستم روی نیمکت. مادری رو دیدم که دختر کوچولوشو آورده و با دقت تمام بندهای اسکیت رو به پای فرشته کوچولوش می بنده و بچه با خوشحالی وصف ناپذیری مثل فنری که از جاش در بره میره دنبال بازی. مادر هم میشینه روی صندلی آروم و ساکت...

هیچ وقت معنای مادر بودن رو درک نکردم و نه حتی پدر بودن...داشتم فکر می کردم که مادر صرفا اون زنی نیست که شب ها کنار پدر می خوابه.. مادر یعنی اون زنی که حرفای مهمی برای گفتن به بچه هاش داشته باشه.

داشتم فکر می کردم که مادر من همیشه حرف های مهمی واسه گفتن به من داشته. پس هیچ وقت نباید از داشتن من پشیمون باشه.. حتی اگر من اون بچه ای نباشم که اون در تصوراتش بوده.. و البته من هیچ حرف مهمی به کودکی که از من به وجود خواهد اومد ندارم. بنابراین هیچ وقت مادر نخواهم شد...

یه فیلسوف مو پریشون ترسوی دانمارکی که اسم کوچیکش سورن و فامیلش خیلی مسخرس سالها پیش گفته:‌ ( خانواده شیوه مبتذل زندگیست.) و اونقدر روی حرفش مصر بوده که از خیر ازدواج با معشوقش گذشته.

البته من به اندازه سورن متعصب نیستم یا حداقل اینکه به لحاظ عاطفی یه قدم از اون جلوترم.. ولی در هر حال.......

 

 

*** این یه هفته ای که می رم درمانگاه اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت.. روزهام شدن شب. شبهام شدن روز.. شنبه ام شد پنج شنبه. خلاصه لحظه هام مثل کاسه های خالی شدن که تو یه ظرف بزرگتر ریخته میشن... و من هنوز در انتظار اون اتفاق شیرین..

می دونم که دیر یا زود اون اتفاق می افته...

پنج اعتراف!

 

                 

 

بازم سلام

خدمتتون عرض کنم بعد از گذروندن دوران پر مشقت امتحانا حالا دو سه روزی هست که از صبح تا شب میرم یه درمانگاه. اونم درمانگاه مخصوص سپاه پاسداران!!  حالا اینکه چه جوری از اونجا سر در آوردم بماند...اینم از اوقات فراغت ما !!!

شبا هم که برمیگردم خوابگاه اونقدر خستم که حتی حس شام خوردن هم نیست. ولی نمی دونم چه جوریه که همیشه حس آپ کردن رو دارم.

امشبم خیلی حرف دارم واسه گفتن. اونقدر که جمله هام تو صف انتظار زیر دست و پا له میشن... ولی حیف که حوصله حرف زدن ندارم. فارغ التحصیلای خوابگاه هم کم کم در حال رفتن هستند و  همچنان چیک چیک فلاشر دوربین ها و گوشی های موبایل که تو هوا صاف میشن تا این لحظه های آخر رو ثبت کنن و به بند بکشن....و من که شب ها هیچ فکری جز قتل عام بی رحمانه لحظه ها ندارم...من...دختری با یه چمدون وسط اتاق با فکر به آسمونی که همه جا همین رنگه...

بوی روغن ماهی میاد..چرا؟

 

******

اعتراف می کنم که:

 

دیگه دلتنگ نیستم..

دیگه بداخلاق نیستم..

دیگه بی حوصله نیستم..

دیگه دچار توهم نمیشم..

ولی

اعتراف می کنم

 هنوز تنهام..

 

****راستی..

من هنوز به آرزوی هشت سالم نرسیدم.. اونایی که تو وبلاگ قبلیم به من قول یه بره کوچولوی توپول داده بودن کجان؟؟؟

 

اوهام

 

       

 

سلام

بالاخره امتحانا  تموم شد. دوره ی سختی بود. صبح تا شب بیدار موندن و شب تا صبح درس خوندن. ولی به هر حال گذشت..

 

و من باز هم اومدم اینجا... پشت همین بساط همیشگی...

 

اومدم که باز هم واسه خودم بنویسم..

 

عجب حس عجیبی داره امشب...

 

فضای ( رفتن) خوابگاه رو پر کرده.. یه طرف چند تا دختر رو می بینی که دارن تو بغل هم گریه می کنن.. می فهمی که فارغ التحصیلن..یه طرف یکی که به زحمت چمدونای سنگینشو از پله های بیشمار خوابگاه پایین می آره.. و یه نفر که مثل من نشسته گوشه اتاق و خیره به ردیف چمدونایی که گوشه ی اتاق تلنبار شدن نگاه می کنه ...ساک های گوشه اتاق تلنبار شده ای که گربه ها دارن توش دنبال کله ماهی میگردن... .

 

''لحظات خودتون رو سرشار از امید و شادی کنید...''  وای خدا چرا این تلویزیون خفه نمیشه؟ اونو از طبقه ۳ پرت میکنم پایین. تو سر دانشجویی خرد میشه که مدام زمزمه میکرد:

 

خاطره های مردمو زنده کن/ دنیامو از پنجره آکنده کن..

 

نمی دونم باز امشب چمه...توهم. 

 

 

 


 

 

با تو در باغ پونه

این روزها اونقدر درس می خونم که هر لحظه ممکنه کله ام متلاشی بشه... اما امشب همه کتاب هام رو گذاشتم کنار. روى تخت مى‏افتم و چشمامو مى‏بندم. یهو میرم به دنیای خاطراتم...

 

(تهران. هشتمین همایش دانشجویان و رزیدنت های دندانپزشکی سراسر کشور...اردیبهشت ۸۶)

 

یادش بخیر..

 

همون جایی که اومدی جلو و آدرس سالن کنفرانس رو از من گرفتی... با چه بی حوصلگی جوابتو دادم...حقت بود.. سالن به اون واضحی روبروت...

و فرداش که به خودت جرات دادی:((خانوم محترم می تونم بیرون کنفرانس با شما صحبت کنم؟))

آره

پارسال مثل امشب بود که می خواستیم بار دوم همو ببینیم.

و من که اونقدر اخمو بودم که زبونت بند اومده بود...چقدر ساده بودی و آرومو مهربون...اونقدر که همونجا فهمیدم دوست داشتن تو می تونه یکی از قشنگترین کارای زندگیم باشه.

یادش به خیر همون شب ساعت ۱۱بود که تو باغ پونه اسممون رو با گلای پونه رو زمین نوشتیم و بعدش باد اومد و همش رو برد و من برای اولین بار خندیدم. نگام کردى، مکث کردى و گفتى که دوسم داری و من  گفتم «حتى باور نکردن من هم چیزى از قشنگى این جمله‏ات کم نمى‏کنه.» 

                                          

                                             

 

 

حالا نیستی... یعنی بعد از اون اتفاق نشد که باشی..

و من اینها رو نوشتم چون این روزها زیاد دلتنگت میشم... می دونم تو هم دلتنگی...

ولی مهم نیست..چند روزه دیگه تعطیلاته...میرم خونه...روی خونواده رو می بوسم..از فرداش مهمونا واسه دیدن من میان و میرن..من هم همینجور هندونه قاچ می کنمو آجیل می خورموفیلم سینمایی می بینمو در مورد قیمت بنزین و انرژی هسته ای و کانال ضد ایرانی رنگارنگ با بابا بحث می کنم. اونوقت دیگه دلتنگی یادم میره..

بعد تعطیلات تمام می شه. هر دومون بر می گردیم دانشگاه. کتابها را باز می کنیم و درس می خونیمو کار میکنیمو تو پشت خط آزمون بوردی و من پشت خط آزمون تخصص...

 

میدونم که هنوز به من افتخار می کنی...

 

 

من تقریبا این روزا هیچی نمیدونم هیچی.. اونم تو کوران امتحانایی که اونقدر پشت سر هم و بعضا تو هم تو هم! هستن که کاملا گیج شدم... کله ام داره متلاشی میشه....


شب استرس

 

              

 

دیشب بیشتر از هر شب دیگه ای استرس داشتم. یه دلیل داشتم که نمی خوام بخندین پس نمی گم...تا ساعت ۵ صبح هر چی تلاش کردم نشد بخوابم. دلم می خواست گریه کنم ولی نمی شد. آخه گریه تو کار ما نیست....

 

ساعت ۱۰ صبح امروز:

سارا: ((فاطمه دکتر...(رئیس دانشکده رو می گفت) باهات کار داره. گفته بری دفترش))

بسم الله یعنی چی شده .راه میفتم به سمت دفتر رئیس.. 

 وارد اتاق رئیس میشم . منو که می بینه یه لبخند میزنه.. ((به به دختر خوب ساعت ۱۰ منتظرتون بودم!! )) .

سلام کردم...

 یه نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:(( درو ببندین وبفرمایین بشینین. ))

: ((خانوم... شما یکی از بهترین دانشجوهای ما هستین.حتما می دونین تو تقسیم بندی جدید آموزش استاد مشاور شما من هستم.. اون جوری که من اطلاع دارم مدتیه عملکرد شما مثل گذشته نیست و افت داشته..مثلا نمره درس من(اطفال) رو خیلی کم گرفتین و من تعجب کردم که شما.....

تو بخش هم که دقت می کردم مثل قبل با حوصله با مریضا برخورد نمی کردید.

از بخش های دیگه هم جویا شدم اونها هم تایید کردن...حالا دلم می خواد اگه مشکلی پیش اومده به من اعتماد کنین....))!!!!!!!

قات می زنم..آخه یکی نیست بگه شما رئیسین یا؟ الکی رو دختر مردم عیب می ذارنااااا

میگم نه آقای دکتر مشکلی ندارم..این افت هم که شما می فرمایین رو من تکذیب می کنم...

خلاصه از حرف خودش پایین نمی اومد که الاو بلا تو یه طوریت شده و یه ساعت سعی میکرد بفهمه من چمه!!!

 

** قابل توجهتون بگم من خوب خوبم و اینا همش کذبه!!!

 

راستی...

چرا ما آدما دوست داریم خودمون و دیگران رو گول بزنیم؟!

 

              ............................................................

 

*** دفترم رو ورق می زنم. تواین صفحه تو با من نیستی. جای خالیت مثل جای خالی قاب عکسی که صد سال روی دیوار بوده و بعد برداشته باشندش توی ذوق می زنه.

آدم های مهم معمولا نبودنشون بیشتر به چشم می آد تا بودنشون... .

دلم برات تنگه...

 

 

 

 

روزت مبارک

     

             

از راهی دور..........

 

دلتنگم..

 

 

دلتنگ آخرین شب لالایی قشنگ مادری که آن روزها چقدر جوان بود....

 

 

***من دوست دارم زیر چادر نماز مادرم بمیرم.

درس خواندن یک دندانپزشک

 

 

 

این روزها جز درس خوندن هیچ کاری نمی کنم. فقط درس درس درس. منزجر کنندست.نه؟؟

تازه موقع خوابیدن اونقدر خوابای عجیبو غریب می بینم که وحشت زده بیدار میشم. مثلا تمام دیشب خواب گربه هایی رو دیدم که از بس کله ماهی خورده بودن داشتن می ترکیدن! یا مثلا خواب دیدم بابا برام دلفین خریده ،تو خوابگاه جاش نمیشه!!!! یا مثلا بیست ساله دیگه شده من ۱۶ قلو دارم!!!!

 

فکر میکنین تعبیر این خواب ها چیه؟

بگذریم، فعلن اوضاع زیاد مساعد نیست...

 

 

**راستی

جویای حال من نباش

چون 

 هم چنان می آیم و می روم ولی تنهای تنها...

 

..........................................

بعدا نوشت:

تصویر این پست به دلیل درخواست دکتر سپهر تغییر کرد!!!