
حالا رفته رفته همه چیز تغییر کرده...
لحظه ها...
نگاه ها...
روزها....
آفتاب دیگه اون آزار دهنده تکراری نیست. اونقدر دلچسبه که میشه تو چمنای خوابگاه زیرش دراز کشید. ابر دیگه یه حجم موهوم پفالود نیست.. آهان یه چیزی یادم افتاد..چند روز پیش یکی بهم گفت من تو خیالش مثل یه ابر پفالودم که خیلی دور از دسترسه!!! راستی چرا؟
این روزهاخیلی حس خوبی دارم. انگار زندگی داره دستاشو عین برف پاک کن تو هوا تکون میده... به اطرافم نگاه می کنم. یاد شعر سهراب می افتم... (ونسیم خنکی از حاشیه سبز پتو/ خواب مرا می روید) ولش کن...
آره...
شعله های داغ فصل جهنمی بهار امسال که به پت پت می افته زندگی منم به سمت آرامش رهسپار میشه و احساس می کنم تمام وقایع زندگیم هم در همین جهت حرکت می کنه...
* کنار جاده ایستاده ام... من مسافر فردا هستم..آسمان مال من است...
**فردا قراره از خوابگاه به یه جای جدید نقل مکان کنم.. تجربه یه زندگی یه نفره...
فرصت خوبیه که به زندگیم و آینده ام فکر کنم.
روزهای قشنگی رو برای خودم پیش بینی می کنم..






_0_97825.jpg)


. منو که می بینه یه لبخند میزنه.. ((به به دختر خوب ساعت ۱۰ منتظرتون بودم!! )) .









